فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

در هفت ماه و شانزده روزگی

بارون میاد نم نم نم نم بهاری ام کیف داره. بوی خاکو همه جا می پیچونه ما هم آماده میشیم میریم ددر(باغ جنت) این شلوار پیش سینه داری که تنت کردمو خیلی دوس دارم بارها از تو کمدت درش آوردم تنت کردم دیدم بلنده دوباره و سه باره و... تا اینکه امروز متوجه شدم که فیت تنت شده مبارکت باشه گوگولی مگولی  هوا خوب شده دیگه تو خونه لباستو کمتر کردم اگه دوست دارید بقیه عکسامو بهتون نشون بدم بیاید ادامه مطلب  در حال خوردن بیسکوییت مادر ...
11 ارديبهشت 1391

فکر کردی، منم زرنگم

عزیزم گلم نفسم سلام دخترم مدتهاس که اگه سرگرم بازی با وسیله ای باشی ازت بگیریمش گریه میکنی ولی مجبور شدم راهی براش پیدا کنم آخه بعضی وسیله ها رو که برمیدای مث تیشو،  کاغذ، اسباب بازی پرزدار و یا...زود میبری سمت دهانت و خیلی خطرناکه میام پوپت میدم دستت و آروم آروم کاغذ یا ... ازت میگرم و میزارمش کنار، زود حواست میره سمت پوپت و بی خیالش میشی بچه ها زیبا هستند دنیایشان زیباتر ...
10 ارديبهشت 1391

اسپاگتی خور شدیا

سلامی به پهنای آسمان آبی بهترینم، از این پس باید روزها واسه بابایی ناهار آماده کنم با خودش سر کار  ببره، امروز در حالی که میخواستم اسپاگتی دم کنم اصلا حاضر نشدی یه دیقه تو صندلیت بشینی و  هیچ اسباب بازی نمیخواستی منم از مواد خوراکی کمک گرفتم، سیب دستت دادم و رشته های ماکارانی اینقد خوشگل از دستم میگرفتی و در حین خوردن از دستت سر می خورد خوردنت خیلی تماشایی بود دستتو دراز کردی که ازم بگیری فدای این دختر شکمو بشم دو دستی افتادی بجونش.عزیزم اصلا به فکر سر و صورت و لباس نباشیا به کارت ادامه بده!!!!خوب جیگرم!!! بلندت که کردم دیدم همه رو زیر پات ریختی جالب اینجا بود که بعدش وقتی داشتم...
9 ارديبهشت 1391

باغ باباجون

سوره حدید آیه 17    اِعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ یحْیی الاْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَینّا لَکُمُ الاْیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ؛ «بدانید خداوند زمین را پس از مرگ آن زنده می ‌ کند. ما آیات را برای شما بیان کردیم، باشد که بیندیشید.» تا پلک میزنیم آدینه ای دیگر آمده. این عمر گران ماست که میگذرد وگرنه آدینه ماندنیست این هفته به اتفاق خانواده شازده سامان مهمان باغه باباجون محمود بودیم اکثر درختای سیب و آلبالو شکوفه کرده بودن و باغ همانند عروس سفیدپوش شده بود ناز نازکه ما هم حمله میکرد به دسمت شکوفه ها و سهم آلبالوشو به صورت شکوفه نوش جون میکرد طاقت نداشت صبر کنه تا تابستون که میوها بش...
8 ارديبهشت 1391

خوش گذرونی آخر هفته(هفتم اردیبهشت)

یه روز تعطیل، در پس اندیشه ای باز، رها از کار و مشغولیات روزمره،گفتن،خندیدن و به جا گذاشتن خاطرات ناب و  بی نظیر بله کاملا درست حدس زدید اینجا همان پسکوهکه(واقع در 30کیلومتری شهرمون)،در پس کوه ها طبیعتی زیبا نهفته. زیبایی که تکراری نمیشه. آب روانی که زلال مث دل شماست، میگذره و با صدای دلنشینش آرامش میده و با خود بدی ها رو میبره واقعا جای همه دوستان سبز بود ای کاش ما انسانها قدر زبایی های خالق کم نظیرمون را بدونیم و هیجگاه طبیعتو آلوده نکنیم اینم کباب ماهی شوریده که بابایی زحمتشو کشید خیلی خوشمزه بود جاتون خالی اینم ببعی های نوپای عشایر که از دیدنشون ذوق کردی.هرساله سرسبز...
7 ارديبهشت 1391

بابای مهربونم

امروز عصری بابایی که از سر کار اومد بردیمت باغ جنت آخه میخواست قبل از ماموریت دخترکشو ببره بگردونه اما دختر نگو بلا بگو تا به باغ رسیدیم خوابت برد و کالسکتو به حالت خوابیده در آوردم و بیدار نشدی تا در خونه .دختر بلا، ما میبریمت بیرون که بخوابی؟ شیطون خانوم تو سامسونت باباش نشسته که جلوی رفتن باباشو بگیره نازنینم این روزها یاد گرفتی هر موقع که مایل باشی دس دسی میکنی اما انگشتاتو خیلی کشیده و صاف نمیگیری الهی که دلت همیشه شاد باشه   ...
5 ارديبهشت 1391

از این پس با کالسکه میرم ددر

سلام برگ سبزم از امروز کالسکتو را انداختیم توش گذاشتیمت و یک ساعتی تو باغ جنت چرخیدیم حسابی از دیدن طبیعت زیبای بهاری لذت بردی و این عکسهایی که میبینی شاهکارهایی که یادگاری انداختم اینجوری دیگه تو بغل نیستی که اذیت شی و ناگفته نمونه که ما هم خسته نمیشیم و بیشتر میتونیم پیاده روی کنیم البته بعضی جاها هم که خرابه باید کالسکتو کول کنیم.کالسکتو خونه مامانجون میزارم و بهت قول میدم که زود به زود میبرمت ددری امیدوارم هر ساله با آمدن فصل شاد و پر طراوت بهار،دلامونم بهاری شه اینم شورت سفیدی که مامانجون مهربون واست سوغات آورده 1391/2/4   فدات شم که اینقده باهوشی تا دوربینو میبینی به لنزش نگاه میکنی تا عکسات خوشگ...
4 ارديبهشت 1391

عروسک پر انرژی و شادابم

امشب هم بار دیگه زیارت شاه چراغ (ع) نصیبمون شد ان شالله اگر خدا قبول کنه نائب الزیاره همتون بودیم تو مسیر برگشت در حالی که من و شما جلو نشسته بودیم با خاله مریم که عقب نشسته بود دالی موشه بازی کردی و حسابی جیغ، داد، فریاد زدی و ذوق کردی و از بین دو تا صندلی جلو سرتو میبردی عقب، تا خاله رو می دیدی سر و صدا راه مینداختی کارات برامون شیرینه و جذاب چون وقتی بچه های همسنتو میبینیم که ساکتن و اصلا هیاهو و نشاط تو رو ندارن خدارو هزاران بار شکر میکنیم  الهی که همیشه شاد باشی و سلامت، موفق باشی و سربلند ... بدان که من و بابایی هم شادی و خندتو دوست داریم و انرژی میگیریم  ...
3 ارديبهشت 1391