فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

سه شنبه

سلام عزیز مامان جیگر مامان دیشب  تب کردی تا صبح برر بالینت بیدار بودم و پاشوست میکردم و ٤ ساعتی یبار شیاف میزدم و شب سخت و پر استرسی گذروندیم و تا صبح دعا میکردم که زودتر خوب شی. تبت خدا رو شکر کنترل میکردی و گاهی نوک انگشت های دست و پات سرده سرد میشد و سر و پیشانیت داغ داغ     ١٤ آبان ماه ...
17 آبان 1392

عید غدیر خم، پارک، کاردستی زنبور

سلام عیدتون مبارک دخملی دیشب ساعت تقریبا ٤ نیمه شب بود پاشدی و گریه و نخوابیدی گفتی:کاکایو(منظورت کاکایویی بود که قبل از خواب دستت گرفتی و به رختخواب بردی) بهت دادم گفتی: دیگش و خلاصه گریه و ٦٠ بار فقط گفتی: بریم مبل بخوابیم  میرفتیم دوباره میگفتی: بریم اتاق بخوابیم و دوباره ازاول، رو دستات بخوابم، دندونم درده، مسواک میخوام، گشنمه بالاخره ساعت ٦ کاکایو تک تک خوردی بعدش بهت آب دادم که دندونات خراب نشه و گفتی: بلند شو، نخوابیم و رفتیم هال راضیت کردم اونجا بخوابیم ساعت ٦:٣٠ خوابیدیم. با بابایی و دوچرخه رفتین محوطه نیمرو خوردین، من ناهار آماده کردم رفتیم پارک معلم خوردیم خیلی خلوت بود، دوچرخه سواری کردی و از...
2 آبان 1392