دستمو به مبلا میگیرم و راه میرم
سلام من فاطمه، چراغ خونمونم امروز اومدم که یه خبر فیتیله ای بهتون بدم، می خوام به اطلاع همتون برسونم که بزرگ شدم و میتونم دستمو به مبلا بگیرم و دور تا دورشون راه برم. مامانی، بابایی حباستون باشه که همین روزا راه می افتم و شما برام یه جفت کفش ناز می گیرید، تاتی تاتی میکنم و هی میخورم زمین و هی بلند میشم آخ که چه کیفی داره میتونم همه جا برم ... چهارشنبه چهارم مرداد ماه ...
چاب عکس ها
سلام موش موشک دیشب بیست تا از عکسهاتو انتخاب کردم و امروز بعد از ظهر رفتیم لابراتوار عکسباران و سفارش چاب براق( سایز 10*15 ) دادم یک ساعت بعد یعنی ساعت 20 تحویل گرفتیم. دل تو دلم نبود، دوس داشتم زودتر عکساتو ببینم، نگران بودم گفتم شاید خوب نشه و... ولی برخلاف تصورم عکسا عالی شده بود، کاملا شفاف و تمیز. به زودی بقیه عکسهاتم سلکت میکنم و میدم چاپ کنن اینجوری خیالم راحت تره که تا همیشه عکسات یادگاری میمونه هرچند همه رو رو چند تا dvd داریم و تو وبلاگم که هست ولی اینم انجام میدم که مطمین باشم شس ئ ئشسث ففففففففففففففففث خط بالا اولین تایپته، مطالبشم به زبونت خودت نوشتی، یا شایدم ...
یه نظر پر احساس از...
سلیمه 14:46 2 مرداد 1391 به نظر من هیچ چیزی لذت بخش تر و آرام بخش تر از این نیست که قلمت رو دستت بگیری و دست خطتت رو ،صدای موسیقی قلمت رو به رخ کاغذ بکشی ،توی انحناها و پیچش های کلمات خودت روعریان کنی، آرزوهات رو مشغولیات ذهنیت رو بین سطرها بیاری حتی شده توی حاشیه جزوه های درسیت، حتی شده با خودکار بیک آبی(من عاشق پهنای بیک آبی قدیمیم هاااا) چقدر نوشتن لذت بخشه و لی به لطف همین تکنولوژی از خیلی چیزا دور موندیم وقتی به جای لغزش خودکار روی کاغذهای کاهی ارزون قیمت، صدای تیک تیک کیبورد باشه، اگرچه تمیز و بدون خط خوردگی از کار در می آن اما بهت ثابت می کنند که حتی با هر ده انگشتت هم نمی تونی به اندازه ی اون وقت ها حرف ه...
تقدیم به دخترم
عزیزم مدتهاس که متاسفانه وقت وب گردی ندارم و ورودم به اینترنت در آپ کردن وبلاگت خلاصه میشود. تا اینکه چند روز پیش سرکی به اینترنت زدم و به سایت خطاطی نستعلیق آنلاین برخوردم. من که علاقه زیادی به خطاطی نستعلیق دارم و دو دوره نستعلیق را هم گذرانده ام، در اندیشه ام، که در اولین فرصت که اجازه بدهی به ممارست و تمرین بپردازم چون آرامشی در نوشتن خط و صدای قلم نهفته اس که وصف ناپذیراست... خلاصه این سایت خوشحالم کرد با توجه به اینکه هم اکنون فرصت نوشتن جملات زیبا در وصفت را ندارم این سایت میتواند مفید باشد. به امید روزهای آتی و نوشتن جملات زیبا برای یگانه دخترم ساعت 1:28 بامداد، دوشنبه دوم مرداد ماه سال ...
10 ماه و 5 روز گذشت و من اینی شدم که ملاحضه میفرمایید
قند عسلی سلام عکسهای یکه مشاهده کردی نتیجه تلاش امروزم بود که با حوصله تک تک تاتو هارو رو بدنت کار کردم(ناگفته نماند که این تاتو ها رو اسفند از دیلم گرفته بودم و تصمیم این کارو از همون موقع گرفته بودم) پس از به خواب رفتن جنابعالی به عکاسی_با شال و کلاه و... خودم_ ازت پرداختم. البته تصمیم داشتم روی پاهاتم کار کنم ولی خسته شدی و اجازه ندادی. ...
لحظاتی خوش در پارک شقایق
با سلام و عرض ادب و احترام به همه دوستان مهربونم که مهمون همیشگیمون هستند، قدمتون روی چشامون امیدوارم از عکسها و مطالب لذت ببرید این عکسه امروز بعد ازظهره،گوله های سیب زمینی آب پز و پاستا صدفی، با دست بر میداری و میزاری تو دهان. نوش جونت مو قشنگ امشب افطار پارک شقایق دعوت مامان جون بودیم. عکس بالا که میبینید نشاندهنده دو انسانه که کارشون شاد کردن بقیه اس.شغل خوبیه مگه نه؟برخلاف خیلی از مشاغل که به همه چیز توجه میکنن الا آدم ها. این دو همنوع دوست درآمدشون از به وجد آوردن آدمها تامین میشه. یکی آکاردیون میزنه و میخونه و دیگری تمبک. باباجون ازشون خواست که برامون بخونن. شعر "پارسال سفر دسته جمعی رفته بودیم...
حمام بهانه اس...
عزیزم این روزها که اوج گرماس اکثرا به بهانه حمام استخرتو میبرم توحمام(چون از حمام درون وانت اصلا خوشت نمیاد و لذت نمیبری) و توش میزارمت و دودستی رو آب میزنی وآب بازی میکنی و تلاش میکنی که آبی که از لوله میادو با دستات بگیری (منم کلی بهت میخندم) و با آب پرون آب روت میریزم و خلاصه با هم از خودمون خوشی در میکنیم امروز این توفیق نصیب بابایی هم شد که شاهد این صحنه های خوش و فراموش نشدنی باشه ٢٩ تیر سال 1391 ...
نشاندن لبخند بر لبان...
دختر گلم من به صله رحم و سر زدن به فامیل مخصوصا به اونایی که دوستم دارن و بهم ابراز محبت میکنن خیلی پایبندم .خاله فاطمه (خاله مامان جون، مادر شهید) سالهاس که قدرت تحرک دست و پاهاشو از دس داده و بیماره ...چند هفته ای میشه که آبادان ترک کردن و مهمون شهرمون شدن، از بزرگان فامیله و خیلی مهربانه با دیدنمون شاد میشه امروز خونشون بودیم و براش بادکنک باد کردیم و تولد گرفتیم و برای لحظاتی سعی کردیم ذهنس رو از دردهاش دور کنیم شادی رو تو دلش مهمون کنیم و غنچه لبخندو رو لبانش بشونیم یادگاری از 28 تیر ...
تولد ده ماهگیت مبارک عزیزم
سلام دخترم ورودت به ماه یازدهم مبارک تا چش رو هم بزاریم دو ماه دیگه هم میگذره و یک ساله میشی امروز تصمیم گرفتم که با اتوبوس بریم زیارت شاه چراغ(ع). تو اتوبوس خانومی روبرومون بود.بهت میگفت بیا پیشم. رفتی تو بغلش، بعدش به من نگاه کردی که میخوام برگردم. منم گفتم دخترم مامانجونه، یه نگاه تو صورتش انداختی دوباره به من نیگاه کردی که نه مامان جون نیس میخوام بیام پیشت. من دوباره گفتم عزیزم مامان جونه و شما به صورتش نگاه کردی تا متوجه میشدی که خودش نیس روتو به من میکردیو میخواستی برگردی تو بغلم خلاصه سه باره و چار باره، چند بار تکرار کردم...الهی فدای دخترم بشم که مامان جونشو خوبه خوب میشناسه بعدش سوار تاکسی که شد...









