فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

30

عزیزم بعد از سفر این روزا خیلی نا آرومی و گریه های شدید وسر کوچکترین چیز گریه میکنی که میخوای بالا بیاری و...علتش هم اینه که چون چن روز واقعا دورت شلوغ بوده و عروسی و جشن و شادی الان تحمل خونه و تنهایی نداری ولی واقعا برام مقدور نیست که صبح ها که هوا گرمه بریم بیرون. الهی که زودتر دوباره عادت کنی و... ...
24 تير 1392

27

سین مثل سلام عزیزم تو خونه خیلی گریه میکنی و ناآرومی و بهانه گیری. عصری رفتیم خونه مامان جون سوار سه چرخت کردم و یه ساعتی تو  کوچه چرخوندمت خیلی بهت خوش گذشت ...
24 تير 1392

24 ام

سلام عشقم عزیزم صبح ازخواب نازکه بیدار شدی خدا رو شکر گیه نکردی وبا سیستم بای دادم(از ساعت 4:30 تا 8:30 به مطالعه و وبلاگ نویسی و لذت نت گردی پرداختم) اومدم پیشت و بوسه بارونت کردم و صبح بخیر و...  بهت گفتم امروز میریم خونه مامان جون و خوشحال شدی و آماده شدیم... تا از خونه زدیم بیرون دستتو سایه بونی کردی تا مانع رسیدن نور خورشید به چشمات بشه. به آفتابم میگی:"آشتاب" و معمولا تا میریم تو آفتاب این کارو میکنی و میگی:"آشتاب اذیتم میکنه." نا گفته نمونه که نقابم داری ولی بی استفادس و دوسداری دستاتو نقاب کنی صبحانتو تو راه و خونه مامان جون بهت دادم تا رسیدیم رفتی سراغ ممد دایی و تلاش کردی که بیدارش کنی ول...
24 تير 1392

چهارم رمضان با دخترکم

سلام عشقم عزیزم صبح که از خواب پاشدی ابتدا روزنامه زیر پای جوجه ها رو عوض کردیم و بهشون دونه دادی و صبحانه خیلی کم کیک خوردی، ولی در عوض گشنت شد و ناهار دال عدس با پلو بهتر خوردی(در واقع افطارمونو زود آماده کردم) .ساعت ١١ رفتیم بالا دم در آرادینا، به مامانش گفتی:" جوجه دارم و..." خیلی خوشحالی و با ذوق تعریف میکنی.  برگشتیم واست بادکنک باد کردم. معمولا روزانه شعرهای همیشگیمونو باهم میخونیم اتل متل توتوله و...هزاران شعر دیگه که بارها نوشتمشون. عصر پاشدی و عصرانه کمی هلو و کمی بستنی خوردی. کمی چون یه بستنی نمیتونی تا آخر بخوری. و با مکعب های رنگیت یه کار قشنگ انجام دادی من و بابایی خیلی ذوقتو کردیم و ازت عکس انداختیم و ب...
23 تير 1392