فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

در هشت ماه و هشت روزگی

سلام بر دو چشمان سیاهت که منو دیونه کرده دیشب رفتیم پارک جنت، بابایی واست تمبک گرفت خیلی خوشت اومد و با کف دست محکم روش میکوبی مث اینکه از قبل میدونستی که ساز کوبه ایه ولی به شدت هوا سرد بود و فرارو بر قرار ترجیح دادیم (در این ماه از سال چنین هوایی بی سابقه بود) بعدش به دیدن مامان فریده رفتیم و برای اولین بار بهت موز دادم  اتفاق جالب اینجا بود که عمو امید نبودش و ما صدا میزدیم"عمو امید" شما عزیز دل مامان سرتو به سمت در اتاق عمو می بردی و به آن سمت نگاه میکردی و به دنبال عمو میگشتی. گفته بودم باهوشی داری کم کم رونمایی میکنی. همگی با هم تلاش میکنیم تا استعدادهای بالقوت به بهترین نحو بالفعل شه. خدای خوبمو شاکرم که این&nb...
24 خرداد 1391

نه نه نه نه هم به صحبتام اضافه شد

امروز افتادی رو دور نه نه (با فتحه) گفتن یک ریز میگفتی آخه میدونی چرا  خوشت میاد؟ ادامه میدی؟ چون مشوقت منم . با صدای بلند تشویقت میکنم،با نه نه همراهیت میکنم،بوس که جای خود داره  و... میدونم که به زودی دنبالم راه میافتی و مامان هم میگی(دارم براش روز شماری میکنم) از میوه ها،انگورو هلو بهت میدم، خیلی دوس داری و بامیل میخوری صبح ها اگه کنارت نخوابیده باشم زود بیدار میشی گریه میکنی و سینه خیز به سمت در اتاق میای ...
22 خرداد 1391

قطار میگه دودو چی چی

امشب بردیمت پارک شقایق، کنار چرخ و فلک ایستادیم بچه ها  جیغ میزدن و شما هم با هاشون همصدا شدی و ابراز وجود میکردی ولی متاسفانه نمیتونستم سوارت کنم به جاش باهم سوار قطار شدیم خیلی معصومانه، آروم نشستی و قطارم دودوچی چی کنان دور میزد و دور میزد نه یه دور نه دو دور بلکه هفت هشت دور، خیلی بهت خوش گذشت نشونش این بود تا اومدیم خونه راحت و بی سر و صداخوابت برد   اینم شورتکی که خاله جون مریم زحمت کشیده عکس پرنسسم یاد گرفتی وقتی چیزی که دست گرفتی رو بهت میگیم بده، میزاری تو دستمون ولی دلت نمیاد بدی فقط دستتو دراز میکنی به منظور دادن. یا وقتی داری چیزی میل میکنی میگیم: بده بخوریم ،دست کوچولوتو به سمت دهانمون می ...
18 خرداد 1391

روزهای آخر بهار

دیشب با بابابی رفتیم کتابفروشی "کودکانه" واست کتاب و کارت بن بن بن و ... گرفتیم عکسهاشو سر فرصت واست میزارم عکس امروز خاله جون فاطمه کارتهارو باهات کار کرد کلمات "آب"، "گل"،"مو"... را برات تکرار میکرد و به دقت به دهان خاله نگاه میکردی کلا همیشه وقتی از یه کلمه ای خوشت میاد یا برات جدیده و تازگی داره به دهانمون نگاه میکنی و حرکت لب و دهانمونو خوب مورد توجه قرارمیدی عزیزم علاوه بر *گ باضمه * آب *مم میم اول با ضمه و میم دوم با ساکن* چیس پیس*وووبافتحه*کاکاکا* و... کلمات نامفهوم زیادی میگی که امیدوارم به زودی این کلمات به کلمات واقعی تبدل بشن عزیزترینم امروز متوجه یه چیز جالب دیگه شدم همیشه در حال خداحافظی هر ...
17 خرداد 1391

تنگ تیزاب

 امروز یکشنبه به اتفاق همکار بابایی به تفریگاه زیبای تنگ تیزآب که در حدود 90 الی100  کیلومتری شهرمون واقع شده رفتیم که در این فصل جای مناسبی برای گردشگران از استانهای همجوار میباشد. رودخانه ای درون تنگ جاری است که آب آن از کوههای سپیدان و یاسوج سرچشمه میگیرد .جای همه دوستان گلم به خصوص دایی و خاله عزیزم خالی 14/3/1391 ناهار از همون جا ماهی قزآلا گرفتیم و بابایی زحمت کباب کردنشونو کشیدن و  شما دخترگلم هم با هزار فیلم و ادا ناهارت رو که به صورت کته نرم شده درست کرده بودم خوردی      برخلاف هر بار که عکس های زیادی میگرفتم و زمان زیادی صر...
14 خرداد 1391