فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

ایستادن و نی نای نای کردن

سلام بر ماه زیبایم دیشب درحالی که خواستی لالا کنی، خواب و بیدار بودی، میگفتی"آتا آتا"، آخه خاله عاطف خونمون بود و موقع خداحافظی خواستی گریه کنی، حواستو پرت کردم که یادت بره ... صبح باهم به مرکزبهداشت امام حسن (ع) رفتیم. چکاب شدی. متاسفانه فقط 100 گرم اضاف کرده بودی. پس از آن در کلاس تغذیه شرکت کردم هرچند آروم نبودی و کلاسو رو سرت گذاشتی ولی بر طبق گفته های مسئول بهداشت تصمیم گرفتم شیرتو کمتر کنم تا گرسنه شی... همچنین باید در ابتدا میوه و بستنی رو حذف کنم فقط آب میوه طبیعی تا اینکه به غذا رو بیاری و حداقل دو وعده غذا بخوری که ان شالله وزن بگیری البته ناگفته نماند که درد دندون بیشتر اشتهاتو کور کرده ساعت18:30رفتیم مطب دکترت. ق...
23 مهر 1391

تلاش مروارید دهمین برای درآمدن

عزیزم دردت به جونم اومدم مژده بدم که یکی دیگه(دندون پایین سمت چپ، دهمین مروارید) از دندوناتم داره زیر لثه با درداش بهت میگه که تا چند روز دیگه مهمون دهان کوچولوت میشه و بهت کمک میکنه که بهتر غذاهارو بجوی. عزیزم از سفر تا حالا خیلی درد میکشی. الهی بمیرم کاری از دستم بر نمیاد... میدونم مث سری قبل یکی پس از دیگری جونه میزنن... از این بابت که ان شالله روزهای آتی قادربه جویدن همه غذاها میشی خیلی خیلی مسرورم. عمر دردت کوتاه... نازنینم میدونی که با اضاف شدن مرواریدات روز به روز باارزش ترمیشی ناهار من و وروجک خدارو شکر علاقه به ماهی داری و یه کوچولو میل میکنی   شنبه ٢٢ مهر ...
22 مهر 1391

زیارت... و ورود به توسکا

  صبح به زیارت حضرت معصومه(س) مشرف شدیم. زیارت خیلی خوبی بود  بعد از چندسال زیارت نصیبم شده بود ای کاش میتونستم مدت بیشتری به راز و نیاز بپردازم.   به یاد همتون بودم و دعایتان کردم. در ادامه راه از تقریبا 60 کیلومتر مانده به مرزن آباد در ارتفاعات کوه های البرز، به آسمان صعود کردیم.  هوای بسیار دلپذیر و تمیزی داشت. نفس عمیق میکشیدم. دستم را از پنجره به دست ابرا سپردم . دستم را قلقلک میداد.   جای همتون خالی بسیار هوای پاک وخنکی بود. ساعت16 به مجتمع تفریحی آموزشی توسکا رسیدیم. ناهار را با کمی تاخیر اماده کردم با سالاد میل کردیم بسیار خوش مزه بود. ...
22 مهر 1391

سفر به رویایی ترین نقطه ایران

به نام صاحب طبیعت و زیبایی اولین سفر شمالمون با فاطمه در تاریخ ٢٢ شهریور سال ١٣٩١ شروع کردیم   ساعت 7:30 آغاز سفرمون بود. سفر به سواحل زیبای دریای خزر.   ناهار در آباده میل کردیم. از آزاد راه اصفهان _قم مسیرمون رو ادامه دایم. بابایی به دلیل اینکه میتونست باسرعت بالا بره این مسیرو انتخاب کرد. تو مسیر به زیارت امامزاده سلطان حسین(ع) فرزند امام هادی(ع)، عموی امام زمان رفتیم. خیلی با صفا بود. عصرانه چای، کیک و میوه را در آنجا میل کردیم. چون فضای بزرگ ی بود مسافرا اونجا رو برا اقامت انتخاب میکردند چادرهایشان را علم می کردن و شب را در هوای آزاد درمکان مقدس به صبح میرساندن. با حیرت به خانومی که کنا...
22 مهر 1391

ادقام سه پست

چهارشنبه، بعدازظهر رفتیم خونه آنیا جون. باهم بازی کردین     مامان جون واست صندلی کوچولوی سبز گرفته، خیلی خوشت اومد، به دنبال ما تکرار میکردی "یندلی" واضح نمیگفتی میخواستی بگی صندلی امروز پنج شنبه ساعت 8 صبح پاشدی. من و بابایی درگیر کارهای خونه شدیم،بخاری سرجاش گذاشتیم ، جای کولرو شستیم و ...ناهار باشگاه بودیم. ساعت 14:30 لالا کردی تا ساعت 18،خیلی تعجب کردم! کارارو ما انجام دادیم شما خسته شدی و حسابی استراحت کردی.آشپزخونه رو فرش کردم که بتونی راحت بیای، کنارم بشینی تا من به کارام برسم. البته اگه با ریخت و پاشات کارجدید برام در نیاری آخه فدات شم این همه میوه ی رن...
21 مهر 1391

با کارت, قلبم تپید

سلام دیشب مامان فریده و عمو امید به خونمون تشریف آوردن. تا زنگ درو زدن. شروع کردی به بابا گفتن درحالی که بابایی هم کنارت بود. فدات شم چون هر روز تا صدای قفل ماشینو میشنوی میبرمت سمت در بهت میگم بابا امین اومد سلام کن و ...و جدیدا دیگه خودت میگی بابا بابا اینقد برا عمو امید ذوق کردی که حد و اندازه نداشت. سرتو رو پاش میزاشتی و دراز میکشیدی. از خوشحالی تند تند و محکمه محکم دست میزدی. الهی فدات شم دختر مهمون پذیرم، . درسته ما میریم خونشون ولی ظاهرا از اینکه اونا اومدن خونمون بیشتر خوشت می یاد. بعد که داشتیم من و بابایی راجع به کارات صحبت میکردیم دوتاییمون از اینکه دیده بودیم اینقد ذوق کردی و کارهای عجیب غریبی از خودت نشون دادی، از ...
20 مهر 1391

تسبیحات مختص بزرگترها نمی باشد

...موذن اذان میگوید.پدر سر و رویش را با وضو می آلاید، برروی سجاده  ذکر تسبیحات حضرت فاطمه زهرا(س) را آهسته زیر لب میگوید. دخترک به پدرش خیره میشود به بند بند انگشتان پدرش مینگرد به ضربه هایی که توست انگشت اشاره بر روی دست دیگر زده میشود ... در ذهنش نقش میبندد. مادر نگاهش به سمت کودکش میرود. آری همان عمل معنوی پدر را آموخته و با انگشتان کوچکش شروع به تکرارکرده... معبودم  چنین لحظه ای چه باید گفت... زبانم جز به چرخیدن کلماتی برای شکرگزاریت نمیچرخد... از آن پس هرگاه بگویم دخترم تسبیحات بگو ، همان عمل پسندیده و نیکویت را برایم تکرار میکنی احسنت به پدر باایمان و هزاران آفرین به دخترکی که به سرعت یاد میگیرد پنج شنبه بیس...
20 مهر 1391

روزت مبارک کودک دلبندم

سلام پروانه زیبایم، خدا تو رو به من داده برای به اوج رسیدن، از روزی که آمده ای بر روی بالت مرا جا داده ای و با خود در آسمان پرواز میدهی. دیگر برای خود بر روی زمین جایی نمیبینم... این حس من از بودن توست.   تو آمده ای که با وجودت، معبودم را به من بیشتر بشناسانی، تو را که میبینم جز تفکر به ذات پاک تو و خالقت به چیز دیگری نمی اندیشم. ای کاش میتوانستم تمام درونم را برایت به رشته تحریر درآورم . ناگفته هایم رابگویم ... بمان به سان امروزت، همانند دیروزت، همیشه همینگونه باش. همیشه ذهن شفاف و دل براق کودکیت را همین گونه نگه دار... هفته جهانی کودک بر همه کودکان بی آلایش و دوست داشتنی ایران مبارک ...
19 مهر 1391