فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

پیازم دوس دارم،بله پیاز

تقریبا ساعت ٩ از خواب ناز پاشدی دیدی دارم پیاز پوس میگیرم. شروع کردی به خوردن پیاز، آخه عروسک من کی صبح زودشو با خوردن پیاز شروع میکنه. * * * * * * * * * * * * * * * * بهت میگم دستامونو میبریم میگی بالا "bella" ,وقتی ل میخوای بگی زبونتو از دهنت میاری بیرون. شاید باور نکنی بارها و بارها من میگفتم دستامونو.... جوابم میدادی :بالا * * * * * * * * * * * * * * * مفهوم کلمات"بده،بیار و..." کاملا متوجه میشی. مثلا میگم توپو بیار، هر جای خونه باشه میاری یا میگم بده به بابایی. توپو میاری و میدی به بابایی. * * * * * * * * * * * * * * * * شبی رفتیم مجتمع آفتاب برات پالتو، جوراب شلواری و کلاه زمستونه گرفتم. اصلا حاضر نب...
8 آبان 1391

باغ باباجون در فصل زرد

سلام روز قشنگ آدینتون بخیر دختر خوشگلم سلام دوستان خوبم سلام عرض شد یه عکس خوشمل با کت و دامنی که مامان جون واست با دقت و ظرافت بافته   .............................. امروز ساعت 11 تا12:30 نا آرومی به سراغت اومد و...بردمت تو محوطه، آقا متینم بودش سوار دوچرخش کردمت و دورت داد باهم بردیمت چرخ وفلک و... ......................................................... ناهار جیگر  بردیم چرامکان کباب کردیم. شما هم با پیاز میل کردی. تا آتیشو میبینی میگی آتیش". تو باغ همش میخواستی بگی پاییز فک کنم میگفتی پایی، یه چیز تو همین مایه ها .......................................
5 آبان 1391

شبی که بیداری را بر خواب ترجیح دادی

سلام بر بانوی خانه مان دیشب کلا گریه و نا آرومی بود البته مابینش کمی بازی هم کردی، نیمه های شب بود متوجه شدم میتونی ٣_٤ مکعب رو هم بچینی چون پیش از این فقط از ویران کردن برج هایی که ما میساختیم لذت میبردی. حالا دیگه خودتم به جمع آبادگران پیوستی و برج چند مکعبی میسازی و مکعب ها رو درون جاش میزاری .تا ساعت ٤ بامداد لالا کردی. شبی رفتیم مجتمع آفتاب، برات بلوز تک سفید گرفتم. از کید کارم خوشم میاد،ببین: ظهر ناهار باشگاه بودیم شماهم کنارمون ماهی خوردی. دوستت دارم عزیزم ...
4 آبان 1391

4 سه شنبه

به نام خدایی که دوسمون داره و دوسش داریم سلام خاله ریزه دیشب تاصبح همش به تولدت فکر میکردم خیلی خوشحالم که یکساله شدی امروز به آماده کردن HAPPY BIRTHDAY پرداختم. عصرتا سبد میوه رو زمین گذاشتم دستتو به سمت گریپ فروت بردی وگفتی HOYOO (هیو). الهی فدات شم که تو فصلی که گذشت هلو ازهمه میوه ها بهتر خوردی تا اینکه اسمشم یاد گرفتی ساعت 16:30 خاله عاطف لباس پرنسسیتو به پرو رسونده بود خیلی خوشمل و ناز شده بود دستش درد نکنه. مامان جون اومد دنبالت.برات چادر دوخته بود آورد سرت کرد خیلی بامزه شدی. آخه جدیدا روسری رو تا میبینی میزاری رو سرت عکس با چادر  الهی که سایش همیشه رو سرمون باشه واقعا بعضی وقتا کم ...
3 آبان 1391

گیسوانم را به باد پاییزی سپردم

سلام  بر زیبای مامان کلوچه ای که بابایی برات آورده بود خیلی دوس داری. ولی امروز میلت نبود و فقط ژس خوردنو  واسه عکس گرفتی .........................................                        ............................................. عزیزم ساعت ١١:٣٠ بر این شدم که برای دومین بار موهاتو آرایشگاه کوتاه کنه. تا نشوندیمت روصندلی و پیشبندو بستیم گریت شروع شد. ولی سمیرا جون با حوصله کارشو انجام داد. به هزار زور حمامت دادم و موهارو ازگردنت زدودم. ولی خوشگل و ناز و ملوس شدی منتظر عکسای جدی...
3 آبان 1391

در سیزده ماه و پنج روزگی

سلام بر بانوی خانه ام، رفیق تنهای ام و همبازی روزهایم، بهترین دوستم، دختر شیرین و دوست داشتنی ام. با تمام وجود و از صمیم قلب دوستت دارم، تمام وقتم را صرف تربیت،  آموزش، تغذیه، بهداشت، نظافت، پاکیزگی، رشد و بالندگیت مینمایم. امیدوارم در این راه خداوند همراه همیشگیمان باشد ...................................................................... عزیزم دیشب تقریبا ساعت ٣ بامداد بود که دیدم بیدار شدی و تمایلی به ادامه خواب نداری. تصمیم گرفتم، بریم تو اتاقت باهم بازی کنیم تا دوباره خواب سراغ چشمای قشنگت بیاد. بعد از اون باباایی بهت کلوچه دارچینی خوشمزه که از تهران آورده بود بهت داد. خیلی خیلی باح...
2 آبان 1391