فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

شروع دومین ماه پاییزی

اولین ماه پاییز یکسالگیت نیز ورق خورد. روزهای شیرین و کمی سختش به پایان رسید و خاطراتش کنج دلم به جا موند. سخت از این جهت که دندونهایت بی تابت کرده ...  امروز یاید تقویم های خونمونو ورق بزنم. تصمیمات جدید برای پر کردن ماه دوم پاییزی بگیریم... ^^ دیشب بابایی از ماموریت تهران واست مسواک رویال آورده بود ^^ نازنینم امروز صبح از شدت دردی که داشتی برات شربت استامینوفن تهیه کردم و یه قاشق مرباخوری بهت دادم تا آروم شی ^^ عزیزم خیلی وقته نون (برکت سفره) کاملا میشناسی و میتونی تلفظش کنی. هرجا ببینی با زبون شیرینت میگی:"نون". همین جا بهت بگم که  نون و برنج و مشتقاتشون از نعمت های خاص خداونده و در نزد ما ...
1 آبان 1391

سی ام مهر در محوطه...

سلام بر بانوی خانه ام که در این روزها درد زیادی رو متحمل میشه برای به دست آوردن مابقی مرواریداش بعدازظهر ازخواب ناز پاشدی، نق نق شروع شد، درد دندان امانت نداد، لباس بر تن خودم و خودت کردم و راهی محوطه شدیم، با هم تاب بازی کردیم، نظاره گر ورود و خروج اهالی مجتمع شدیم، کاش خونمونو با اتاق نگهبان معاوضه میکردیم،... هوا خنک بود. زمانی که درد داری بهترین راهش اینه که تو خونه نمونیم و بریم بیرون. عسیسم مخلوط آب پرتقالو لیمو شیرینو چند شبه برات شروع کردم. توی لیوان دودسته و نیدارخودت. چند روزی میشه که مکیدنو کاملا یاد گرفتی و خیلیم با نی نوشیدن علاقه داری یکشنبه 30 مهر ...
30 مهر 1391

اولین شب خیس پاییزی

امشب اسپندو به نیت دختر کوچولوم و تمامی اهالی واستاپ دود کردم که چشم بد ازمون دور بمونه امشب خدای کریم، اولین بارون پاییزیو بهمون هدیه داد. من عاشق بوی بارونم، بوی بارون روی خاک... دختر قرتی من، وقتی صدای رعد و برق میشنیدی، دستاتو تکون میدادی و میرقصیدی گمان میکردی موسیقی زنده داره از آسمان نواخته میشه !!!!!! ________________________________ نازنیم تا وارد آشپزخانه میشی سعی میکنی دمپایمون بپوشی و با زبون شیرینت میگی:" دمپایdompay " ________________________________ قبلا فقط میتونستی حلقه های هوشتو از جاشون بیرون بیاریو یه سمتت بزاریشون ولی اخیرا دیدم که دونه دونه بر میداری و روی هم میچینی صد البته که به ت...
29 مهر 1391

باغ جنت

امروز ساعت 6:30 پاشدم برات سوپ جیگر آماده کردم و رفتیم باغ جنت  همینکه خواستیم ناهار بکشیم شروع به ناآرومی کردی. منم قید خوردنو زدم و بردمت سرسره بازی. حسابی خسته شدی بعدشم گریه و ... تا اینکه خوابت برد از ترس اینکه بیدار شی مجبور شدم بیارمت خونه و فرارو بر قرار ترجیح دادم. خلاصه اینم از پارک رفتن این هفتمون، برعکس اینهفته خیلی شلوغ بودیم 4_5 خانواده، ولی نشد بمونم. ان شالله که دندونات به راحتی در بیان و درد نکشی و ناآرومی نداشته باشی آدینه ٢٨مهر سال١٣٩١ ...
28 مهر 1391

روز تولد سیزده ماهگیت...

این روزها خوش به حال منه چون تکه کلامت شده "ماما"، دایم میگی "ماما" منم میگم جانه ماما و قربون صدقت میرم. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ تا بهت میگم مسواک بزن انگشت اشارتو میبری تو دهانت و ادای مسواک زدنو در میاری _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ تا میبینی دارم به دستم کرم میزنم تو هم تقلید میکنی و دستاتو بهم میمالی _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ قبلا بارها صدای اردکو برات گفته بودم ولی تکرار نمیکردی تا اینکه امروز دیدم اردک انگشتیتو برداشتی و داری میگی:"کواک کواک" _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ امروز بابایی عکسهایی که به لابراتور عکسباران سفارش داده بودیمو گرفت خیلی با کیفیت و خوب شده بود. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ ...
27 مهر 1391

مروارید یازدهم و دوازدهم

سلام بر دختر سیزده ماهه ام عزیزم دیشب تا صبح چندین بار از خواب بیدار میشدی و گریه ... امروز ظهر خیلی ناآروم بودی، گریه و بی تابی می کردی . دستمو تو دهانت بردم و لثتو چک کردم. دیدم دندون های بالا سمت راست و چپتم دارن از لاکشون سر درمیارن. ای بابا، هول ورشون داشته همشون باهم میخوان دربیان. و اما یه خبر خوب، غروب با بابایی رفتیم آتلیه, عکس های قشنگتو گرفتیم. عکسات عالی شده بود. یکی بهتر از دیگری. شش تا شاسی کوچک برا هدیه سفارشداده بودیم. دوتا چاپی برا آلبومت. یک شاسی بزرگ با لباس قاجار  برا خونمون.لیوان و سی دی آماده نبود به محض گرفتن عکساشو تو وبلاگ میزارم. بعدش رفتیم عکسباران عکسهای شمالتو دادیم برا چاپ ...
26 مهر 1391