فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

مهربونی را زکه آموختی

سلام بر دختر پراحساس،بامحبت و فهیمم عزیزم دیشب که بابایی از ماموریت برگشت رفتیم خاله جون فاطمه را برسونیم، به محض اینکه خاله پیاده شد درو بست، شروع به سرو صدا کردی، سرتو ازپنجره بیرون انداختی و دستاتو محکم دور گردن خاله حلقه زدی و میگفتی: "بیا بیا" الهی شکرت که مهرو محبت رو در دل کودک یکساله من قرار دادی. به خاطر تک تک دادههات شاکرم دوشنبه١٧مهر ...
17 مهر 1391

شیطنت های شیرین دوران کودکی

این دوتا عکستو خیلی خیلی دوستدارم. بیش از حد بامزه و خوردنی شدی کریرت ماهها گوشه اتاقت  بود و پوپت هاتو توش گذاشته بودم تا اینکه امروز رفتی سراغش، وسایل توشو ریختی بیرون و به یاد ماهها قبل توش نشستی. چون تکون میخورد میگفتی:" تاب تاب". برخلاف قبل تا تکون میخوردی کریر وارو میشد. به یاد کوچیکیات می افتادم که توش میزاشتمت و قادر به ورجه وورجه نبودی *تو اتاقت کنارت دراز کشیده بودم دست به موهام میزدی، میکشیدی و میگفتی:" مو مو" ماه و ستاه هاتو (اسباب بازی آفتاب  مهتاب ستاره)به هم متصل میکردم و شما ازم میگرفتیو جداشون میکردی این بازیو دقایقی با هم تکرار کردیم     شنبه ١٥ مهر ...
15 مهر 1391

آدینه پاییزی

سلام گرم و نرم خدمت شما فاطم خانوم از خواب پاشده،حمام کرده تروتمیز شده رفته دیدن عمو جونش. منم فرصتو غنیمت شمردم و اومدم وبشو آپ کنم. ظهر ناهار قرمه سبزی دعوت مامانجون بودیم در بوستان بعثت،جاتون خالی بود، فاطمه از شدت خستگی خوابش برد. تو پارک در کنارمون لالا کرد. بعدش مامان جون مهربونش بهش غذا داد. برگشتیم خونه طبق معمول ماخسته و فاطم پرانرژی، خواب تو چشاش جایی نداشت... به همراه خاله فاطم به تولد سه سالگی رکسانا رفتیم. اولین باری بود که دختر گلم در جشن تبلد دوستش شرکت میکرد. از لحظه ورودمون لبه مبل گرفت و نینای نای کرد، قر داد و دستاتشو تکون داد تا آخر مجلس برخلاف رکسانا، اصلا مود تبلدو نداشت... تنها مشکلت این بود...
14 مهر 1391

آتلیه تولد یکسالگی

سلام بر میوه شیرین زندگیم امروز صبح ساعت ٧:٣٠ پابه پایمون بیدار شدی.رفتیم بیرون دنبال کارها و... تو راه برگشتن تا خونه خوابیدی. ناهار به همراه مامان بابات  یه کوچولو ماهی قزل آلا سالمونی نوش جون کردی بعدش رفتیم تو اتاق که لالا کنی چون ساعت ١٦:٣٠_١٧ نوبت آتلیه داشتی. ولی اصلا بااینکه خسته بودی ولی نخوابیدی وبازی کردی ...منم وسایل مورد نیازو آماده کردم و ساعت١٦:٣٠ به همراه خاله عاطف و دایی محمد راهی آتلیه baby face photo شدیم، خدارو شکر با اینکه خسته بودی ولی چون محیط برات جدید بود خیلی همکاری کردی. ولی تمایلی به ایستادن نداشتی، با هزار نیرنگ و کلک تونستیم سرپا نگهت داریم، ششم شهریور رفته بودم و از نزدیک کارهای آ...
13 مهر 1391

به روال قبل برگشتیم

سلام عسل شیرینم  از دیروز تاحالا دوباره برگشتیم به برنامه قبلیمون، مسافرت بودیم بلافاصله بعدش کارهای تولدتو انجام دادم و... خلاصه تقریبا بیست روز گذشت. دلم برا بازی ظهرا قبل از خوابت تنگ شده بود... دوباره برات غذای تازه میپزم باحوصله بهت میدم و ظهرا پیش ازخوابت برات کتاب میخونم با تعداد زیادی از اسباب بازیات باهم بازی میکنیم میخندیم. تازگیا یه بازی جدیدم اضافه شده، پتو بازی که اونم خیلی کیف میده.این بازی اینجوریه که وروجک من، پتورو که ببینه خونش به جوش میاد دس میگیره و بی وقفه میگه تاب تاب،آب دستم باشه باید بزارم زمین و برم لبه پتو دس بگیرم و بپر بپرت کنم یا رو زمین بکشمت. الهی من فدای دخمل شیطونم بشم. دایی محمد،...
12 مهر 1391