فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

قطار میگه...

 سلام پاییز،سلام فصل خزان دوباره پاییز شد، ننه سرما داره آروم آروم میاد درخونه هامون، نوید بارون وسرما را میده دختر خوبم بعد از دو روز که دختر داییم کنارمون بودن، امروز صبح درحالی که خداحافظی کردن گریه کردی و اصلا آروم نشدی بردمت تو محوطه، بهار و پرنیان باهات صحبت کردن و بهت گل دادن ... ++++++++++++++++++++++++++++++ بعد از ظهر بردمت پارک جنت به همراه دوستم اولش خوابیدی ++++++++++++++++++++++++++ امروز سر زبونت افتاده پشت سرهم میگی دودو چی چی منم بهت میگم دخترم قطار چی  میگه خیلی خوشصدا میگی:"دودوچی چی" فدات بشم که عادت به تعارف داری، ناخواسته آب و هوای شهرمون آدمو تعارفی میکنه ...
11 مهر 1391

حافظیه

 اولین بار بردیمت آرامگاه حافظ شاعرنامی شیراز ___________________________________ بعد از اون،تو شاه چراغ کلی نرده هارو گرفتی و تندتند راه میرفتی و با مهر بازی میکردی ___________________________________ تو ماشین بهت گفتم: هاپو میگه  گفتی: هاپ هاپ گفتم:ببعی میگه  گفتی: بع بع گفتم:آقا گرگه میگه گفتی هووووووووووو بعدش بلافاصله دیدم خودت موش شدی من و دخترداییم فاطمه، از خنده روده بر شدیم الهی فدات شم از بس همه رو پشت سر هم بهت گفتم که خودت یکی پس از دیگری میگی تو ماشین چنگ میزدی تو صورت دخترداییم و او میخندید و بیشتر ادامه میدادی به هم عادت کرده بودین ___________...
10 مهر 1391

در دوازده ماه و دوازده روزگی

سلام  بر دختر یک ساله ام،خانوم کوچولوم به نام دوست امروز چنددونه انار با گوشت کوب، واست آب گرفتم ولی بی میل بودی. امیدوارم که روزهای آتی علاقه مند به خوردن این میوه بهشتی بشی دیشب رفتیم سوپرمارکت، فروشنده بهت آبنبات پرتقالی داد. در حالی که بغل بابا امین بودی، شکلاتو گرفتی و سریع روتو برگردوندی و سرتو رو شون بابایی گذاشتی، کارت برام عجیب بود اولین بار بود میدیدم، چون معمولا با همه زود ارتباط برقرارمیکنی و خجالت و... برات بی معنیه، ولی این بارنمیدونم چرا روتو برگردوندی  بعدش خونه آقای جعفری رفتیم یه سطل پر از خونه سازی آوردن، دخترگلم دونه دونه بر میداشتی و تو سطل میریختی، همه به کارت توجه میکردن ک...
8 مهر 1391

پرنسس کوچولوم تولدت مبارک 6مهر

 سلام بر فرشته یکساله ام بانوی معصومم، در ابتدا ازت پوزش میطلبم به دلیل تاخیری که در برگزاری تولدت صورت گرفت. روز تولدت در سفر بودیم. البته از ماهها قبل برنامه ریزی تولدت را در ذهن داشتم. برای مکان جشن از ماهها قبل تماسهای زیادی با مراکز مختلف گرفتم تا اینکه شیرخوارگاه ولیعصر با تولد موافقت کردن. در تاریخ پنج شنبه دوم مرداد ماه به شیرخوارگاه رفتیم و هماهنگی های لازم (از جمله تاریخ مراسم، ششم مهر) با مسول محترمشان به عمل آوردیم. امروز ساعت 17 مرکز بودیم به کمک خاله جونات و بابایی وسایل راچیدیم و لباس خشگلی که خاله عاطف زحمت دوختشو کشیده بود تنت کردم. قبل ازورود پرنس و پرنسس ها، همه ی عکسامونو گرفتیم. در کنار فرشته ها رو صن...
6 مهر 1391

واکسن یکسالگی...و کارهای تولد...

سلام  بر رایحه خوب زندگیم امروز نوبت واکسن MMR (سرخک، اوریون، سرخچه) داشتی. یه نی نی دیگه هم اومده بود مامانش بیرون از اتاق نگهش داشت، گفت تا گیه شما رو نبینه. منم برطبق شناختی که ازت داشتم با اطمینان گفتم نه دخمل من گیه نمیکنه. قبل از واکسن خیلی باهات صحبت کردم و ...خلاصه نیدل در دست راستت فرو رفت اولین بار بود که بابایی نیمده بود و تورو بغل خودم نگه میداشتم، خیلی راحت بود مث گاز گرفتن موچه میموند. خدا روشکر به خوبی و بدون گریه تمام شد. صبحانه نیمرو برات آماده کردم. از امروز خوردن سفیده به هرم غذایت اضافه شد. گوش شیطون کر با اشتها نیمروتو کامل نوش جون کردی. بعدازظهر از ساعت 16 باخاله عاطف رفتیم خرید لوازم مورد نیاز تولدت ...
3 مهر 1391