فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

بهترین هدیه زندگی

اخیرا..

  جوجوی دوست داشتنی ام سلاااااااااام *چندشبه که رو بالش خودم که از جنس پره و خیلی نرمه رو بهت دادم و روش میخوابونمت چون میدیدم نیمه شب ها همش میای سمتش و دوس داری روبالشم بخوابی.ظاهرا که خوشت میاد بالش زیر سرت باشه. البته فعلا بالشهای خودت مناسب نیس چون یه بار برات گذاشتم دیدم طولش کمه و در اثر غلتهای شبانه سرت ازروش برداشته میشه و ممکنه خدای نکرده گردنت درد بگیره *یاد گرفتی به پشتی یا جای گرم و نرم که میرسی، ازش رد نمیشی و مث آدم های خسته، راحت لم میدی و خستگی در میکنی اگه میل داشتی بگو چای، قلیونی چیزی هم واست بیاریم، خشک و خالی که نمیشه تعارف نکن *تکه کلامتم این روزا شده "میم" نمیدونم منظورت چیه به هرچی میر...
4 شهريور 1391

تنگ بوان

به نام پدید آورنده زیبایی ها پس از اتمام ماه مهمانی خدا، فرصت را غنیمت شمردیم و در روز شمار رسیدن به روز مبارک و فرخنده تولدت، عازم پیک نیک یک روزه به تنگ خوش آب و هوای بوان شدیم.همچنان که در لغت نامه دهخدا آمده یکی از 4 بهشت دنیاست. مکانی است که به دلیل وجود درختان تنومد گردو و انجیر و...زمین، آفتاب را کمتر میبیند. بوان منطقه سردسیری نورآباد ممسنی است که محل ییلاق عشایرمیباشد... سخن کوتاه بباید ولی در خاطرم بماند جایی کم نظیر و وصف ناپذیر. یک روز آرم و دل انگیز را در زیر درختان سر به فلک کشیده در کنار صدای دلنشین آبی که از دل کوه بیرون می جهد به تاریکی رساندن. در کنار همسر مهربان و فرشته پاک در کنار جوی آب نشست...
4 شهريور 1391

تاب تاب...

سلام بر دوستان خوبم،همراهان همیشگیم، سلام بر خانوم خودم دخترکم امروز مامان جون و خاله عاطفه زحمت کشیدن و رفتن واست تاب موزیکال گرفتن. رو میله بارفیکسشون نصبش کردن وقتی سوار شدی ما میگفتیم تاب تاب، تاب تاب ناگهان دیدیم که شما هم میگی "عباسی" صد البته که نه کاملا درست ولی تو مایه های همین، همگی ذوق زده شدیم. بعضی وقتا فکر میکنم اشتباه شنیدم سکوت میکنم ولی میبینم که نه بقیه هم شنیدن.آخه پیش از این تو خونه وقتی فیل سواری میکردی برات میخوندم تاب تاب عباسی... از اونجایی که خرگوشی زود یاد گرفتی ...
2 شهريور 1391

استقلال در خوردن

به نام هفت آسمان و هفت زمین ١_امروز تصمیم جدید گرفتی رفتی و درست نشستی تو کشو کمدت، پیش از این از باز کردن این کشو لذت میبردی و مدت طولانی با بهم رختن تومویی هات و... سرگرم میشدی ولی امروز ظهر دیدی فایده نداره اگه بری تو کشو بشینی مسلط تری. ناگفته نماند از بین این همه کشو که تو اتاقت هست اینو از همه بیشتر دوست داری دلیلشم اینه که پر از تو مویی،  با بقیه کشوها که حاوی لباسن کاری نداری عکس می زارم حتما البته اگه وروجک چند ساعتی لالا کنه ٢_دختر مدت اخیر حس استقلالت تو خودن خیلی بیش از قبل شده دوست داری قاشق به دست بگیری. اگه غذا بزارم دهانت، با دست درش میاری نگاش میکنی و دوباره میخوریش شاید میخوای خودت این کارو انجام داده با...
31 مرداد 1391

صبوری به هنگام خونگیری

امروز صبح به همراه بابایی راهی آزمایشگاه پاستور شدیم تا وارد اتاق خون گیری شدیم به قول خودت "عمو" بهت شکلات داد. روی تخت خوابوندمت، بابایی محکم دوتا پاهاتو گرفت. خانومه هم دو تا دستاتو محکم نگه داشت، عمو هم ظالمانه از دست چپت سرنگ بزرگی رو به سرعت پر از خون کرد. منم بالا سرت مشغول سر گرم کردنت بودم و باهات حرف میزدم. چند بار اومدی بزنی زیر گریه سرگرمت کردم به حرف، از گریه منصرف میشدی، تعجب کرده بودی تا اومدی بفهمی... تمام شد. خیلی خوشمون اومد رو همه نی نی ها رو کم کردی، همه تلاشتو کردی که گریه نکنی و موفق شدی،آفرین دختر بردبارم بهت می بالم  بغلت کردم و ١٠ دقیقه پنبه الکلی رو محکم رو دستت فشار دادم . بابایی ...
28 مرداد 1391