بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
بهترین هدیه زندگی
بهترین هدیه زندگی
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
تاريخ : يکشنبه 28 / 12 / 1390 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : مرتبه

 

  

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 1 / 3 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 2 مرتبه

سلام بر دختر خنده رویم

عزیز دلم امروز صبح ساعت ٥:٣٠ چشاتو که باز کردی و بابایی دیدی(آخه باباامین دو روز ماموریت تهران بود و دیشب از راه رسید که شما لالا کرده بودی) درحالی که خواب و بیدار بودی اون لبخند قشنگتو زدی و چند دقیقه به بابایی نگاه کردی و دوباره لالا کردی الهی من فدات بشم که اینقدخوشرویی

 اگه میدونستم به کی رفتی اینقد خوش خنده ای،خوب بود!!!!!خنده


خداوندا !

دستهایم خالی است و دلم غرق در آرزوها، یا با قدرت بیکرانت
دستانم را توانا کن یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن...



موضوع : ماه نهم و رویدادهاش
تاريخ : 17 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 27 مرتبه

سلام ناناسم

دختر گلم دیروز عصری بردیمت باغ جنت تو سرسره ذوقه فراوان کردی.اولین روزی بود که با تیشرت میبردیمت بیرون(البته کلی تلاش کردم تا بابایی راضی کردم میگفت ممکنه باد بیاد). تیپ اسپرتم خیلی بهت میاد کلی ذوقتو کردم

عکس زیبایی در کنار گل شیشه شوی(Bottle Brush Flower )

دو تا پاهاتو میزدی رو سرسره و ابرازخوشحالی میکردی

بعدش بابایی رفت ورزش تو خونه اصلا آروم نبودی خوابت میومد ولی نمی خوابیدی هر چی بهت نشون میدادم،میبردمت تو اتاقها،سالن فایده نداشت از سر ناچاری بردمت تو حمام رو صندلی نشستیم شما هم به آواز خونی مشغول شدی تا باباامین اومد

دعا:

رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً

اى پروردگار ما، ما را از سوى خود رحمت عنايت كن و كار ما را به راه رستگارى انداز



موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : پنجشنبه 14 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 13 مرتبه

امروز پنج شنبه اس.بابایی درکنارمونه.من و دخترم خوشحالیم . من از این بابت که باباش باهاش بازی میکنه میبرتش تو محوطه میچرخونتش سوار تابش میکنه و منم گوشه ای از کارهای عقب افتاده ام رو به اتمام میرسونم.

از کتاب خوبی که بابایی واست آورده بگم خیلی غذاهای خوشمزه داره .امروز واست فرنی سیب(نشاسته،آب سیب، آب تصفیه مخلوط شده و پخته) انتخاب کردم. چشیدم دیدم در نظرما بزرگترا خیلی خوشمزس وای به حال شما نینی ها !!!!

به مادران گلی که تمام وقت تکیه کلامشون اینه که :نی نی من غذا نمیخوره و..: به عنوان خواهر کوچکتر پیشنهاد میکنم که غذای کودک دلبندشون متنوع کنن ممکنه که بتونیم با ترکیب جدید مواد، غذایی مطابق با ذایقه عزیزمون پیدا کنیم 

دختر گلمم از فرنی سیب خوشش اومد و ساعت ١١ نوش جون کرد

ناگفته نمونه که برا ما هم بد نشد از رو کتابت معجون موز(موز، شیر، بستنی، عسل، ماست، یخ میکس شده)درست کردم و زدیم تو رگ

من و بابایی حمامش دادیم ولی اصلا خوشش نیومد و بی تابی میکرد، سری های بعد باید اسباب بازیهاتو تو حمام انتقال بدم و آب بازی و ...

قلبم، اسباب بازی چیکو که عمه مینا واست خریده بودو الان دیگه راحت میتونی بلندش کنی و رو شکمت بزاری، چند ماه پیش توانایی بلند کردنشو نداشتی.اللهی شکر که دستات قویتر شده

دیشب بابا امینی آخرین مرحله سرویس کولرم به پایان رسوند و بخاریم گذاشت تو انباری تا سال آینده و سرمای دیگه

اولي: من اين پازل را سه ساله تمام كردم

دومي : نه بابا !! چقدر طول كشيد؟

اولي : اتفاقا خيلي زود تمام كردم آخه رويش نوشته بود براي 3 تا 5 سال !!!!!

 امیدوارم غنچه خنده رو لبهاتون جا خوش کرده باشهخندهخنده



موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : چهارشنبه 13 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 20 مرتبه

امروز صبح ساعت ٦:٣٠ از خواب پاشدی بابایی هم باحوصله ماشین و زنگوله و کتابی که دیشب واست از تهران آورده بود نشونت داد. سه چهار روز گذشته دست و پات که به بدنم میخورد مثل همیشه نبود کمی داغ شده بود _ البته این وضعیت از دراومدن اولین دندون تا حالا ادامه داره تب میکنی و ول میشه _ خلاصه خیلی ناآروم بودی

جا داره همین جا از خاله جون فاطمه تشکر کنم که یکی دو روزی که بابایی نبود حسابی کمکم بود الهی که بتونم از خجالتش در بیام، با صبر و دلسوزانه بغلت میکنه و... 

عکس وسایلات

 

صبح در حالی که پای سیستم بودم داشتم وبتو آپ میکردم اول با انگشت پات دکمه restart فشار دادی بلافاصله بعد دکمه power زدی و کامپیوترو خاموش کردی.اینم از اولین شیطونیاته دیگه

فکر کنم منظورت این بود که "کامپوتر باید خاموش شه و به من رسیدگی کنید"

امروزم  همین جور آوا سازی میکردی و کاکا و اغو و ب(با فتحه) میگفتی.فدات شم به لطف خدا روز به روز آواز خوندنت بهتر میشه. در ضمن دست زدنت هم با صدا شده چون یاد گرفتی کف دستاتو به هم میزنی

امروز بعد از مدتها وقت کردم سری به پستهای قبلی وبلاگت بزنم و مروری به گذشته داشته باشم. خیلی دلم برای ماهها قبلت تنگ میشه.  یه روز فیلم بیمارستانت در حالی که پارچه سبز دورت بود و صورتت صورتی و ... رو دیدم کلی اشک شوق ریختم



موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : سه شنبه 12 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 23 مرتبه

ناز نازم  اینارو آماده کردم تا ظهر لالا کردی گیره زدم بهت و آویزونت کردم  

 

تا دوتا عکس ازت انداختم زود چشاتو باز کردی و بیدار شدی الهی موش بخورتت چقد تو ماهی

دختر خوبم، امیدوارم از این عکس هنری خوشت بیاد ، ایده برای عکس زیاد دارم ولی زمان کوتاه با اینکه صبح ها خیلی زود از خواب پا میشم ولی کارهای خونه خیلی زیاده و اونجوری که دلم میخواد وقت برای بازی باهم نداریم الهی که بیشتر باهام همکاری کنی و غذاتو راحت تر بخوری و تو خونه ناآرومیت کمتر شه تا زمانمونو بیشتر به بازی و خوندن شعرو ...اختصاص بدیم

 دوستت دارم تمام زندگیم،تمام وقتم مال توه. شیرین ترین لحظات عمرم همین روزهاس



موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : دوشنبه 11 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 47 مرتبه

بارون میاد نم نم

نم نم بهاری ام کیف داره. بوی خاکو همه جا می پیچونه ما هم آماده میشیم میریم ددر(باغ جنت)

این شلوار پیش سینه داری که تنت کردمو خیلی دوس دارم بارها از تو کمدت درش آوردم تنت کردم دیدم بلنده دوباره و سه باره و... تا اینکه امروز متوجه شدم که فیت تنت شده مبارکت باشه گوگولی مگولی

 هوا خوب شده دیگه تو خونه لباستو کمتر کردم

اگه دوست دارید بقیه عکسامو بهتون نشون بدم بیاید ادامه مطلب



لطفاجهت مشاهده ادامه مطالب اینجا کلیک کنید...

موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : 10 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 15 مرتبه

عزیزم گلم نفسم

سلام

دخترم مدتهاس که اگه سرگرم بازی با وسیله ای باشی ازت بگیریمش گریه میکنی ولی مجبور شدم راهی براش پیدا کنم آخه بعضی وسیله ها رو که برمیدای مث تیشو،  کاغذ، اسباب بازی پرزدار و یا...زود میبری سمت دهانت و خیلی خطرناکه

میام پوپت میدم دستت و آروم آروم کاغذ یا ... ازت میگرم و میزارمش کنار، زود حواست میره سمت پوپت و بی خیالش میشی

بچه ها زیبا هستند دنیایشان زیباتر



موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : شنبه 9 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 15 مرتبه

سلامی به پهنای آسمان آبی

بهترینم، از این پس باید روزها واسه بابایی ناهار آماده کنم با خودش سر کار  ببره، امروز در حالی که میخواستم اسپاگتی دم کنم اصلا حاضر نشدی یه دیقه تو صندلیت بشینی و  هیچ اسباب بازی نمیخواستی منم از مواد خوراکی کمک گرفتم، سیب دستت دادم و رشته های ماکارانی اینقد خوشگل از دستم میگرفتی و در حین خوردن از دستت سر می خورد خوردنت خیلی تماشایی بود

دستتو دراز کردی که ازم بگیری فدای این دختر شکمو بشم

دو دستی افتادی بجونش.عزیزم اصلا به فکر سر و صورت و لباس نباشیا به کارت ادامه بده!!!!خوب جیگرم!!!

بلندت که کردم دیدم همه رو زیر پات ریختی

جالب اینجا بود که بعدش وقتی داشتم ناهار میخوردم دوباره تلاش می کردی و رشته هایی که به سمت دهانم می بردمو میگرفتی 

نفسم این عکسو بعد از ظهر قبل از رفتن به هایپراستار دم در کوچه مامان جون فریده ازتون انداختم. مامان فریده روح لطیفی داره و عاشق گل و گیاهه، قبل از عید برات تو باغچه حیاطشون گشنیز و جعفری کاشته که تو سوپت بریزم

از بس به همه جا رسیده اسم کوچشونو گذاشتن کوچه بهشت

داشت یادم میرفت کارخیلی قشنگی که یاد گرفتی اینه که وقتی داری با یه اسباب بازی بازی میکنی و تمام حواست معطوفشه ازت میگیریمش و جلو چشات میزاریمش بعد روش پتو میکشیم در واقع زیر پتو قایمش میکنیم  تو هم کوتاهی نمی کنی و پتو میزنی کنار و اون وسیله رو برمیداری این کارت برامون جالبه چون پیش از این توانایی چنین کاری رو نداشتی. خوشمون اومده و مث بازی تکرارش میکنیم

راستی دیگه شبها هوا خوب شده و نیازی به روشن کردن بخاری نداریم

9/2/1391



موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : جمعه 8 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 55 مرتبه

سوره حدید آیه 17  

اِعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ یحْیی الاْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَینّا لَکُمُ الاْیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ؛

«بدانید خداوند زمین را پس از مرگ آن زنده میکند. ما آیات را برای شما بیان کردیم، باشد که بیندیشید.»

تا پلک میزنیم آدینه ای دیگر آمده. این عمر گران ماست که میگذرد وگرنه آدینه ماندنیست

این هفته به اتفاق خانواده شازده سامان مهمان باغه باباجون محمود بودیم

اکثر درختای سیب و آلبالو شکوفه کرده بودن و باغ همانند عروس سفیدپوش شده بود

ناز نازکه ما هم حمله میکرد به دسمت شکوفه ها و سهم آلبالوشو به صورت شکوفه نوش جون میکرد طاقت نداشت صبر کنه تا تابستون که میوها بشن



لطفاجهت مشاهده ادامه مطالب اینجا کلیک کنید...

موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : جمعه 8 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 21 مرتبه

این عکسهای زیبا رو همسرم دیروز شکار کرده منم همه رو به شما تقدیم میکنم



موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : پنجشنبه 7 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 70 مرتبه

یه روز تعطیل، در پس اندیشه ای باز، رها از کار و مشغولیات روزمره،گفتن،خندیدن و به جا گذاشتن خاطرات ناب و  بی نظیر



لطفاجهت مشاهده ادامه مطالب اینجا کلیک کنید...

موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : سه شنبه 5 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 29 مرتبه

امروز عصری بابایی که از سر کار اومد بردیمت باغ جنت آخه میخواست قبل از ماموریت دخترکشو ببره بگردونه اما دختر نگو بلا بگو

تا به باغ رسیدیم خوابت برد و کالسکتو به حالت خوابیده در آوردم و بیدار نشدی تا در خونه .دختر بلا، ما میبریمت بیرون که بخوابی؟

شیطون خانوم تو سامسونت باباش نشسته که جلوی رفتن باباشو بگیره

نازنینم این روزها یاد گرفتی هر موقع که مایل باشی دس دسی میکنی اما انگشتاتو خیلی کشیده و صاف نمیگیری الهی که دلت همیشه شاد باشه

 



موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : دوشنبه 4 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 91 مرتبه

سلام برگ سبزم از امروز کالسکتو را انداختیم توش گذاشتیمت و یک ساعتی تو باغ جنت چرخیدیم حسابی از دیدن طبیعت زیبای بهاری لذت بردی و این عکسهایی که میبینی شاهکارهایی که یادگاری انداختم اینجوری دیگه تو بغل نیستی که اذیت شی و ناگفته نمونه که ما هم خسته نمیشیم و بیشتر میتونیم پیاده روی کنیم البته بعضی جاها هم که خرابه باید کالسکتو کول کنیم.کالسکتو خونه مامانجون میزارم و بهت قول میدم که زود به زود میبرمت ددری

امیدوارم هر ساله با آمدن فصل شاد و پر طراوت بهار،دلامونم بهاری شه

اینم شورت سفیدی که مامانجون مهربون واست سوغات آورده

1391/2/4



لطفاجهت مشاهده ادامه مطالب اینجا کلیک کنید...

موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : دوشنبه 4 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 31 مرتبه

 سلام بر قاصدکم



موضوع : در هشتمین ماه زندگی ...
تاريخ : جمعه 1 / 2 / 1391 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 43 مرتبه

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود دخترکی بود به نام فاطمه گلی، مامان و باباش خیلی دوستش داشتند به هربهانه ای میبردنش بیرون تا چیزای جدید ببینه. امروز نخودی قصه ما میره به یه جای مفرح در حومه شهرشون. توراه درختان سرسبز، ببعی، باغ های میوه و ... میبینه، آخر راه هم پیچ های تند و ده کره بس و منظر رو رد میکنن و تو دل کوه چادر میزنن و یه روزو در دل طبیعت به درمیکنن، تو هوای پاک تنفس میکنن و به ریشون استراحت میدن و جای همتونو خالی میکنن و...

اما وقتی مامانش خواست بهش سوپ بده، مامانجون فریدش نشونده بودش، مامانش که ترس از افتادن داشت و تا حالا بدون تکیه ننشونده بودش گفت: نیفته و ...

بعدش متوجه شدیم که نه!خانوم خانوما چند دقیقه ای رو بدون کمک میتونه بشینه خیلی ذوق زده شدیم و ...

 



لطفاجهت مشاهده ادامه مطالب اینجا کلیک کنید...

موضوع : خاطرات بیاد موندنی ماه هفتم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
درباره وبلاگ

این وبلاگ متعلق به دختر نازم فاطمه است برای ثبت خاطرات شیرین زندگیش. قابل توجه همه دوستان عزیزمان عکس های فاطمه جون به دلیل زوم شدن دوربین بزرگ نمایش داده شده.و گرنه در واقعیت دخملکم خیلی ریزه است

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوست جونی های فاطمه
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 214 نفر
بازديدهاي ديروز : 169 نفر
بازدید هفته قبل : 383 نفر
كل بازديدها : 48872 نفر
امکانات جانبی
 Emoticoane si imagini grafice
Myspace Hi5 comments


كد ماوس

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

کد آهنگ