بهترین هدیه زندگی
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
تاريخ : يکشنبه 17 / 9 / 1392 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : مرتبه

 

 

*****به صفحات جداگانه وبلاگمون حتما سری بزنید *****

 

سلام عزیزان از تابستان تا کنون وقت نشد بنویسم برای همه دوستان گلم، دی وی دی باغ پرندگان اصفهان بسیار بسیار جذاب و کامل میباشد میتوانید برای کودکان خود از آن بهره ببرید. حاوی طاووس، طوطی و... و تخم پرندگان عکس از زوای مختلف و پوشش بدنشان و صدای پرنده و... بینهایت مفید و پرکاربرد است برای کودکانی که به پرندگان علاقه مند میباشند ما که حسابی لذت میبریم. میتونید به سایت مربوطه سربزنید و احتمالا بتوانید تهیه کنید عزیزان و لحظات خوبی در کنار کودک دلبندتان سپری کنید



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 3 / 6 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 12 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : چهارشنبه 11 / 4 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 45 مرتبه

سلام  فاطمه بانو

مسیله بی میلی به غذا خوردنت و آرزوی شنیدن واژه مامان رسنمه غذا میخوام هنوز برام رویاس. موقع گرسنگیتو از ناآروم شدنت تشخیص میدم و معمولا راغب به خوردن غذای متنوعی که میپزم برات نیستی و با هنوز از ترفندستان کمک میگیریم. اینکه بگویی غذا میخوام یا دوباره میخوام هنوز بده و... هیچ کدام هنوزپیشنیومده.چرا موقع گرسنگی حمله ور میشی به سمت بستنی یا شکلات و اینجور چیزها را تقاضا داری که نمیشود.

2 مسیله نگه داشتن دسشویی برای ساعتها خودت نمیگویی تا دقیقه 90 و منم اگه متذکر بشوم و از راهکارستن بخوام ببرمت به سمت توالت که اصلا نمیای و منم اصلا اصرار ندارم بعد از دوماه و چن روز هنوز زیاد شلوارتو خیس میکنی و در پی اون هر آنچه زیر پایت است.و واقعا هم حق داری نتونی کنترل کنی چن ساعت دسشویی نرفتن مسلمه. کلا وحشت داری از رفتن .

در پی این مسیله ناخن خوردن شدیدتر از مرحله از شیر گرفتن به طوری که تو این چن ماه اصلا ناخن گیر احتیاج نداشتی و دایم در حال جویدنی که برای من و بابایی عذاب آوره.

3 نساختن با دوستت و همسنات حتی با رکسانا که ساعت ها با هم بازی میکردین و همچنین خانواده مامان جون خیلی تعجب آوره کارهای عجیب و غریب

4 موهاتو اصلا تو خونه نمیزاری ببندم با هیچ چیزی و همه موها نه فقط موهای جلوت از بغل ها هم تو چشماته و جلو دیدتو گرفته حتی. پیش از این هم این مسله را داشتیم و در آخر مجبور به کوتاه کردن میشدم این بارو نمیدونم هنوز تصمیم نگرفتم.

البته همگی طبیعی اه و مناسب سنت و خواهد گذشت

 

امید داریم که موارد عنوان شده نیز مانند مراحل قبلی رشدنت هر چه سریعتر با برخورد مناسب من و اطرافیان به بهترین شکل ممکن رفع شود.

دایم به خودم گوشزد میکنم همانطور که مسیله ز شیر گرفتنت که بسیار سخت و طاقت فرسا بود تمم شد مطمین باش با آرامش من و یاری خدا وند مهربان این مراحل نیز سپری میشود .



موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : چهارشنبه 11 / 4 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 33 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : چهارشنبه 11 / 4 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 36 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : شنبه 31 / 3 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 36 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : شنبه 31 / 3 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 35 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : شنبه 31 / 3 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 31 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 18 / 2 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 106 مرتبه

سلام گرم و صمیمانه به یدونه دخترم و خوانندگن خاموش

'گزارش هفته پرکار ما

این هفته تصمیم خودم را برای آماده کردن کارهای آتلیه ات گرفتم و شنبه بعدازظهر بهاتفاق بابایی رفتیم واست دو دست لیاس  و کفش خریدم البته ظهر با هم دسبکار شدیم و خمیر بازی کردیم به این صورت که آرد گندم ، آب، چن رنگ خوراکی و نمک آوردم و نانوا بازی کردیم و اولش من خمیر همه رنگ دادم دستت و بازی کردی بعدش دیدم راغبی خودت از ابتدا خمیر درست کنی.آرد ریختی و آب ریختی و به نمک خیلی علاقه داشتی گفتم مشتریا نونمونو نمیخرنا خیلی شور شده همین اسباب خنده شده و با دستت ورز میدادی و یواشکی رنگ میریختی در میزان زیاد و تنور گذاشتم ولی اصلا تو تنور نذاشتی و مشتریا رفتن و ... راجع به نانوایی کلی حرفا زدیم و خندیدیم.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

یکشنبه صبح ساعت 9 مامان جون و باباجون اومدن دنبالت بردنت خونشون منم رفتم بازار وکیل پارچه دامن توتو واست گرفتم و کتاب آموزش قران به همراه دی وی دی .عصر دعوت بودیم خونه همسایه مامان جون به صرف آش رشته غذای مورد علاقت ولی لب نزدی. ناهارم نخوردی .امروز کلا روز اعتصابت بوده چون ظهر نخوابیدی ساعت به 22 نرسیده بود که گریه و اومدی بغلم خوابت برد البته دسشویی نرفته.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دوشنبه

من به دوختن و آماده کردن تاپ و دامن توتوت پرداختم

مامانیکه تا حالا خیاطی نکره البته اخیرا کار با چرخ شروع کردم و پرده آشپزخانه و رو تختی و روبالشی دوختم و الانم لباس شما .کلا کارهای هنری خیلی دوست دارم و بهم آرامش میده.

دی وی دی قرانتو واست گذاشتم و حروف تکرار میکردی. چون خرما نمیخوری امروز خرما وکنجد و پودرنارگیل دادم دستت و گفتم بادستت هسته دربیار و مخلوط کن همین باعث شد که حواست پرت بشه و خوردنی پیش بیاد.

کلی کتاب قصه برات خوندم تا خوابت برد.



لطفاجهت مشاهده ادامه مطالب اینجا کلیک کنید...

موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : پنجشنبه 18 / 2 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 46 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : جمعه 12 / 2 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 62 مرتبه

سلام  گل بنفشه زیبای بهاری ام

امممممممممم چقد خوشرنگی

صبح 8:30 از خواب بیدار شدی  بابایی هنوز نرفته بود اداره و گفتم بریم دسشویی قبول نکردی اندکی نگذشته بود که خودت گفتی بریم. الهی قربونت برم من که واقعا آرامش من خیلی خوبه و برخلاف پیشنهاد دیگران که دایم به من توصیه میکنن دعوا کن داد بزن و بچه باید حساب ببره و... البته به ندرت از این روشها به گونه ای استفاده میکنم ولیاصلا مثمر ثمر نیست و راضی نیستم و همین که نظرنو با آرامش کامل بهت میگم خودت مکثی میکنی و میبینی باید دسشویی بری یا مسواک بزنی یا فلان بپوشی و... خیلی به نظرم بهتر و دلنشین تره تا استفاده از شیوه خشونت و زور و چیزی که بسیارمیبینم

صبحانه لیوان شیر ناگهان ریخت تو سینی صبحانه و وضع عجیبی ایجاد شد. طبق معمول کنترل خود و سپس راهی آشپزخانه شدم و تو فنجونت آوردم. از بس دس دس کردیوگفتی تو این نمیخوام تو فنجون باشه. البته بهانه بود چون روزایقبل تو این لیوان میخوردی. بالاخره اینم یه اتفاق بود در ابتدای صبح

برای اولین بار گفتی مامان جیش دارم ذوق زده شدم سریع بردمت

ساعت 11 رکسانا اومد خونمون و با هم بازی کردین و قرمه سبزی واستون کشیدم میل کردین

بعد از ناهار بردمت دسشویی با عرض معذرت که همه چیزو میگم پیپی داشتی( از این جهت میگم که هنوز خبر نمیدی پی پی تو)

گفتی رکسانا واسم مسواک بزنه خیلی صحنه زیبایی بود عکس انداختم ازتون

موقع خواب هر هرک تون گرفته بود یادم به کودکی های خودمون افتاد که عجیب خندمون میگرفت همین که بهمون میگفتن بخوابین

و جفتتون خوابیدین. مامان رکسانا تو خواببردش. ساعت 16 بیدار شدی تا پوشکت خشک بود. بابابا راهی آزادی شدیم پفیلا نوش جان کردی پوشکت کردم ولی دو بار دسشویی بردمت جیش کردی و تقریبا یک ساعتی قلعه بادی سرگرم شدی و خوش گذروندی شامتو تو پارک بهت دادم .

ششششششششششم



موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : جمعه 12 / 2 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 44 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : جمعه 12 / 2 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 51 مرتبه

سلام عروسکم

دیشب ساعت 1 بامداد در حالی که خواب بودی ناگهان تکونی خوردی و نا آرومی و بهت گفتم جیشداری بیابریم، آب میخوای؟ فقط نا ارومی میکردی ناگهان دیدیم جیش کردی تو شلوارت بغلت کردم بردمت دسشویی بشورمت میگفتی: مامان جون بیاد و... شستمت میگی: همون شلوار خیس شده رو میخوام

ای خدا از دست بهانه ها و گاها همکاری نکردانات

بینهایت شدید گریه کردی وبه هیچ طریقی هم ارونم نمیشدی. تا اخرش رفتی پیش مامان جون آروم شدی و درنهایت اومدی کنارم خوابیدی.

اخ که چقد عصبی میشه ادم و باید خشمشو بخوره

صبح بیدار شدی مامان جون اینا نبودن. ناهار دلمه برگ انگور درست کردم عالی شد موادشو در میاوردی و برگ خالی میخوردی چون ترش بود خوشت میومد . مامان مصطفی اومد برنجک هارو روش میریختی و کل فرش پخش شد و لذت میبردی.

جاروبرقی کشیدم

مامان اراد میگفت فاطمه چش بود دیشب اینقد صدای گریش میومد بالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عصر راهی خونه خاله زهرا شدیم باهاش بازی کردی و آخر کار اصلا حاضر نشدی دسشویی بری و اومدیم خونه تو اتوبوس چرت زدی از 20:30 تقریبا تا 23:30 خیلی خیلی بهانه بابا گرفتی و منتظر بابا بودی و اذیت شدی و واقعا سخت گذشت از شانس بد ما پروازم تاخیر خورده بود. هیشششششششششش

بابایی واست کشک و میوه خشک آورده بود کلی ذوق کردی.

چهارشنبه دهم اردیبهشت ماه



موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : جمعه 12 / 2 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 39 مرتبه

پنج شنبه

سلام عسیسم تقریبا ساعت 10 پاشدی و آبریزش و عطسه اوج گرفته بود و موقع ناهار سر سفره نیمدی و بهانه های پی در پی که ظاهرا علتش بیماریت بود و بابایی بردت تو تراس در کنار دو کتی بازیگوش بهت داد  و بعدشم بابایی خواست بخوابه که همچنان مقاومت برای نخوابیدن داشتی و بنده خدا منصرف ازخواب شد از بس ناخن میخوری این روزها و انگشت و هر چیزی که ببینی مث مدتها قبل دوباره شدت گرفته شاید به علت جدایی از پوشکه !!!!!!!!!!!!!!!!چون مدتها بود که ترک کرده بودی

دوباره باید روشهای قبل بکار بگیرم که انشالله زود ترک بشه

بعد از ظهر با بابایی رفتین پارک و برگشتن خوابت برده بود . زود بیدار شدی ولی کسل بود و شام نخورده کنار بابا خوابت برد. چندین بار بیدار شدی و خواب رفتی منم نگران و مضطرب که خداروشکربه خیر گذشت وتبنکردی. امان از دل مادر که دایم در تلاطم اه

جمعه

عسیسم ساعت 5 صبح پاشدی دسشویی رفتیم و سرحال بودی  برام تعریف کردی که رفتم پارک و... آخه دیشب که برگشتی خیلی حالت بد بود.و نگران از اینکه دندوناتو مسواک نزدی دیشب. ناگهان یادت افتاد و گفتی ببین تو دهنم باکتری اه میخوام مسواک بزنم منم دوپا داشتم دو پا هم قرض گرفتم و سریع بردمت خودت همه کارای مسواکتو انجام دادی فدات بشم( برخلاف شبها که باید با زور و هزار ترفند ببرمت باورم نمیشد خودت باشی دهنم وا مونده بودتعجب). بعدشم خواب تو چشات راه نداشت با آجرکت برج نسبتا بزرگ ساختی . چن روزه میبینم که خیلی خوب باهاش جور شدی و سازه های نسبتا بلند و خلاق میسازی

عروسک فیلتو آوردی و سوار فیلت کردی و گفتی مامانشه و کمی باهاش بازی کردی و خوابوندیش و...خیلی کم پیش میاد که عروسک بازی کنی

شیر بهت دادم و کمی صبحانه و ساعت 8 دویاره بهانه و گریه فهمیدم خوابت میاد . خوابیدی تا 10:30 البته هر سه.

 

ناهار قرمه سبزی داشتیم با ماست کنگر تازه خیلی خوشمزه دلم نیومد بهت ندم با اینکه میدونستم کمی شکمت شله.

ساعت 17 با بابا رفتی پارک عسیسم. برخلاف سالها قبل که این فصل به دامان طبیعت میرفتیم این هفته به علت فروختن ماشین به بیرون از شهر نمیرویم.

 



موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : سه شنبه 9 / 2 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 40 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
تاريخ : پنجشنبه 4 / 2 / 1393 | نویسنده خاطرات : مامان
بازدید : 47 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات دوسال ونیمگی تا سه سالگی شیرینکم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد
درباره وبلاگ

این وبلاگ متعلق به دختر نازم فاطمه است برای ثبت خاطرات شیرین زندگیش، با عشق برایت مینویسم تا هدیه ای باشد برای آینده ات

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوست جونی های فاطمه
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 10 نفر
بازديدهاي ديروز : 252 نفر
بازدید هفته قبل : 262 نفر
كل بازديدها : 267799 نفر
امکانات جانبی

کد آهنگ